|
بغض تنهایی و مهربانیت از دور چقدر نزدیک است،عجیب حس می کنم جغرافیا دروغ تاریخ است
|
پیدا کردنت کمی برایم سخت شده ،
عاشقی بلد نیستم ، تو عاشقی کن، از من جز دیوانگی بر نمی آید ...! چاره ای نداری... باید خطر کنی!
[ دوشنبه دوازدهم دی 1390 ] [ 23:4 ] [ معصومه ]
[ ]
عادلانه نیست من اینجا ،
"تنهایی" تنهاییمان را تحمل میکنم...!!! [ شنبه دهم دی 1390 ] [ 8:58 ] [ معصومه ]
[ ]
کمی اعتماد ارزانی کن...
به دوستانت ! کمی برایشان مهربانی سفارش کن... کمی هوای دوستانت را داشته باش ...این ها در ذهنمان می ماند! کمی دلمان را نشکن...ما شاید دوستانت باشیم !یادت می آید...! [ یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 ] [ 3:24 ] [ معصومه ]
[ ]
این اتاق کوچک
"بی تو" خیلی بزرگ می شود ، دستم به خاطراتت نمی رسد... [ پنجشنبه سوم آذر 1390 ] [ 17:14 ] [ معصومه ]
[ ]
حال گریه دارم امشب میدانی یعنی چه؟ سینه ای پر از حرف ناگفته دارم میدانی یعنی چه؟ شده تا حال اشکهایت اجازه بخواهند، خواب چشمهایت از تو ترانه بخواهند، شده پلکت سنگین شود از غم ، به روی هم آید بی اختیار یک دم، بعد در شیار مژگانت قطره ای سر بکشد ، دلت بخواهد تمام دلتنگیها ته بکشد، شده بخواهی بمانی لحظه ای تنها، که کسی نباشد به اشکهای داغت بینا، شده شانه های خدا را دور ببینی، دلت بخواهد تنگ در آغوش گرمش بشینی، دلم آغوش خدا می خواهد ، یک دل سیر گریه بی ادعا می خواهد، پشتم قرص خودت گفتی، پشتم خالیست میدانی؟ پشتم را خالی نکردی هیچوقت میدانم، دلم برایت تنگ شده اینجا نمی مانم...! [ پنجشنبه سوم آذر 1390 ] [ 17:13 ] [ معصومه ]
[ ]
این قسمت اول یکی از شعرامه به دلایلی بقیش رو نمیگم:
بغض تنهایی من خلا بودن احساس دلم تاوانی است که نمیدانم چیست؟ دله من سخت در این حال و هوا بارانی است سرپناه دله من دستانی است که در این غربت بی تاب گمان زد که دلم مهمانی است چه شبه دلگیری ...!!! [ سه شنبه هفدهم آبان 1390 ] [ 13:51 ] [ معصومه ]
[ ]
حرفها افسار گسیخته که شوند صاحبشان را متلاشی میکنند...خیلی دلم میخواهد حرفهایم را رام کنم...
این حرفهای وحشی روحم را پاره پاره میکنند...خدایا کمکم کن...!!! [ یکشنبه پانزدهم آبان 1390 ] [ 22:13 ] [ معصومه ]
[ ]
خسته شدم از دیدنت و... ای کاش میشد یک بار می دیدمت،
خسته شدم از شنیدن صدایت و... ای کاش یک بار برایم حرف میزدی، خسته شدم از اینکه به من نگاه میکنی و... باز به نگاه کردنت ادامه میدهی و... ای کاش یک بار نگاهمان به یکدیگر گره میخورد، خسته شدم از دیدن قامتت که چه کوچک مینماید آنطور که نشانت میدهند و... ای کاش می آمدی و به تو نگاه میکردم و برای قامتت وان یکاد میخواندم، خسته شدم از اینکه هستی ونیستی... خسته شدم از این ای کاشها...!!!!!!!!!!!!!! [ شنبه هفتم آبان 1390 ] [ 16:2 ] [ معصومه ]
[ ]
تو در تنهایی من میتازی و من مدام زیر و رو میشوم...
گرد و خاک میکنی در قلبم ... همه چیز را به هم میریزی، معادلات بیخیالی هایم را به هم میریزی، من هم میشوم خیال پرداز حضور تو...همین [ پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390 ] [ 13:32 ] [ معصومه ]
[ ]
سلام
داستان از اونجایی شروع میشه که یه شیخ چاق،شکم گنده،مفت خور، خوب میرسیم به قصه خون دل بنده،دولت عربستان سقوطی رفته کجا؟شورای امنیت سراغ جناب بانکیمون که چی؟ایران نقشه ترور واسه ما کشیده!!!وای وای ...! حالا بحثو جدی میکنم،دوستان آیا رواست ما با ذوق وشوق به کشوری سفر کنیم که شده بهونه آمریکا واسه حمله به ایران،کشوری که از ما تو شورای امنیت شکایت کرده آیا رواست؟؟؟؟؟؟؟من نمیدونم ما با رفتن به این سفر داریم به کی کمک میکنیم خودمون؟یا اینکه پول میریزیم تو جیب این شاهای سقوطی واسه نابود کردن خودمون!میدونستین همین عربستان تو کشتارهای عراق و فلسطین و یمن و بحرین و...نقش اساسی داره پولای حجاج عزیز ما کجا میره بگذریم از بی احترامی هایی که بهمون میشه. راستی باید بگم ما الان با عربستان تو حالت آماده باشیم.شما به کشوری میرین که چشم دوخته به سرزمینتون؟به کشتن بچه هامون؟ به کجا چنین شتابان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من خدا رو خیلی دوست دارم چون هر اتفاق خوبی تو زندگیم افتاده از خدا بوده .چون همیشه هوامو داره پس خواهشا اگه میخواین منو قانع کنین نگین به خدا بی احترامی کردی فقط بدون تعصب متنو بخونین این خون دل یه رفیقه... [ سه شنبه بیست و ششم مهر 1390 ] [ 18:36 ] [ معصومه ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |